باورهای محدودکننده چه بلایی سر ما می آورند؟

همه ما از دوران کودکی با خودمان باورهایی را به بزرگسالی آوردیم و این باورها آنچنان در ما نهادینه شدند که کاملا باورشان کردیم و هیچ مشکلی با آنها نداریم.

همه ما وقتی به دنیا اومدیم هیچ مفهومی از می توانم و نمی توانم در ما وجود نداشت، ما با انبوهی از کنجکاوی و ابهام هر روز به دنبال کشف دنیای اطرافمان هستیم و تمام تلاشمان را می کنیم که با اطرافمان ارتباط بگیریم و هر روز توانایی جدیدی پیدا کنیم. درسته اولین روزهایی که شروع به راه رفتن کردیم را یادمان نیست ولی حتما تلاش برای راه رفتن یک کودک را دیدیم. هر بار که سعی می کند بلند شود زمین می خورد و با لبخندی بلند می شود و دوباره تلاش می کند. این تلاش خستگی ناپذیر دو سه ماه طول می کشد تا بالاخره اولین قدم ها بدون کمک گرفتن از دستها برداشته می شود و این همان شروع مسیر راه رفتن است که امروز یکی از توانایی های ما و موهبتی است که خداوند به ما عطا کرده است.

ما همان کودکی هستیم که بارها بارها شکست را به جان خریدیم و برای رسیدن به خواسته و هدفمان بی وقفه تلاش کردیم و در نهایت به نتیجه رسیدیم.

لحظه ای را تصور کنید که اگر همان روزهای اول ناامید می شدیم و دست از تلاش برمی داشتیم چه اتفاقی می افتاد، آیا الان توانایی راه رفتن داشتیم؟

به نظر شما چه اتفاقی افتاد که آن همه تلاش و پشتکار در ما تضعیف شد و رسیدیم به جایی که در بزرگسالی از شروع حرکت جدید و کار جدید می ترسیم و ندایی در گوش ما مدام از نتوانستن و موفق نشدن و شکست خوردن حرف می زند؟

شاید مهمترین دلیلی که برای شکل گیری باورهای محدود کننده بتوانم در اینجا مطرح کنم نقش والدین بیش مراقب باشد. والدینی که از روی محبت زیاد به جای کودکشان زندگی می کنند و از نگرانی اینکه نکنه فلان کار آسیبی به کودکشان بزند یا برای اینکه به خیال خودشان راحت باشد، مسئولیت کارهای او را به عهده گرفتند با یک عبارت خطرناک ” تو نمی تونی” او را مجاب کردند و خودشان کار را انجام دادند. به تدریج دفعات شنیدن این کلمه بیشتر می شود. تو نمی تونی، تو توانایی این کار را نداری، اگر شکست بخوری، و هزاران اما اگر هایی که ذهن ما را محدود و بسته می کند و باور نمی توانم را در ما شکل می دهد.

خوب ما قصد نداربم کسی را سرزنش کنیم، شاید بسیاری از شما هم در حال حاضر فرزند دارید و می دانید که تربیت فرزند و نگهداری از او مسئولیت بسیار سنگینی است و این رفتار والدین ناشی از احساس مسئولیت آنها بوده است. هدفم از مطرح کردن این موضوع این بود که آگاه باشیم که این باورها چطور در ذهن ما شکل گرفته اند و حالا که ما بزرگ و بالغ و صاحب تواناییها  و قابلیت های بالایی هستیم دیگر زندگی با این باورها بی معنی است و باید با آگاهی و باور به توانایی هایمان اقدام کنیم و اجازه ندیم باورهای محدود کننده زندگی ما را تحت الشعاع قرار دهد و فراموش نکنید که شما همان کودک شجاع و کنجکاو و مشتاقی هستید که برای رسیدن به خواسته اش هر کاری می کند.

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

Want to join the discussion?
Feel free to contribute!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *